غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
245
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
رفت و در سنهء احدى و تسعين و مائه هارون على بن عيسى بن ماهانرا بسبب ارتكاب ظلم و طغيان از حكومت خراسان عزل كرده هرثمة بن اعين را بجايش روان ساخت و چون هرثمه بمرو كه مقر عز على بن عيسى بود رسيد او را باتباع مقيد گردانيد اموال و جهات ايشانرا بگرفت و على بن عيسى را با بندى گران بجانب بغداد روان ساخت ذكر خوابى كه هارون الرشيد ديد و بيان فوت او كه در خراسان واقع گرديده جبرئيل بن بختيشوع طبيب روايت كند كه در شهور سنهء اثنى و تسعين و مائه كه من در منزل رقه ملازمت هارون مينمودم صباحى بپايهء سرير خلافة شتافته خليفه را بغايت متغير و متفكر يافتم پيش رفته عرض كردم كه يا امير المؤمنين امروز ترا بسيار محزون مىيابم اگر سبب ملالت عارضهء بد نيست بيان فرماى تا به قدر امكان در تدارك آن سعى نمايم و اگر حادثهء ملكيست دل مشغول مدار كه حضرت پروردگار شر دشمنان را كفايت كند جواب داد كه هيچ يك از اينها واقع نيست بلكه دوش واقعهء مهيب ديدم و از تعبير آن ترسيدم جبرئيل گويد كه چون اين سخن شنيدم قدم پيش نهاده پاى خليفه را ببوسيدم و گفتم بجهة خوابى كه منشاء آن بخارات فاسده باشد غم خوردن فايدهء ندارد گفت يا جبرائيل در واقعه چنان مشاهده نمودم كه ناگاه از زير سر من دستى بيرون آمد كه مقدارى خاك سرخ بر كف داشت و در آن اثنا ندائى شنيدم كه اى هارون اين خاكيست كه مدفن تو خواهد بود پرسيدم كه مرا كجا دفن خواهند كرد گفتند در طوس بعد از آن دست ناپديد گشت و من بيدار شدم جبرئيل گويد گفتم يا سيدى اين خوابى شوريده است و تعبير ندارد غالبا دوش در خيال خراسان و خروج رافع بن ليث بودهء فرمود كه بلى در آن انديشه بودم گفتم امروز بعيش و طرب بگذران تا نقش اين انديشه از لوح خاطرت محو شود رشيد به ترتيب مجلس بزم اشارة فرموده باندك زمانى از آن واقعه فراموش كرد و در آن اثنا خبر استعلاء دولت رافع بتواتر پيوسته هارون از رقه ببغداد شتافت و يراق سفر كرده در شهور سنهء ثلث و تسعين و مائه با لشكر فراوان روى بصوب خراسان آورد در اثناء راه مرضى بر وى طارى گشته چون بجرجان رسيد آن عارضه سمت ازدياد پذيرفت و جهت ناسازگارى هواى آن ولايت بتعجيل در حركت آمده چون بطوس نزول فرمود خبر آمد كه هرثمة بن اعين با رافع محاربه نموده او را گريزانيده است و برادرش بشير را اسير ساخته فرستاده است و رشيد باحضار برادر رافع فرمان داده قصابى طلبيد و اشارت كرد تا در مجلس او را قطعهقطعه گردانيد جبرائيل بن بختيشوع گويد كه بعد از قتل برادر رافع رشيد بيهوش گشت و پس از لحظهء افاقت يافته مرا گفت يا جبرائيل خوابى را كه در رقه ديده بودم به ياد دارى اينك طوس و آن خاك كه مدفن من خواهد بود آنگاه مسرور خادم را گفت قدرى از خاك اين سرزمين بياور مسرور كف خاك به نظر آورده در آن حين كه بهارون مينمود ساعدش برهنه شد رشيد گفت به خدا سوگند كه اين همان كف